تبليغاتX
گل یخ
سراب

 

گاهي‌وقتا تو زندگيم لحظه‌هايي متولد ميشه که روحم رو وسيع‌تر از آسمون و رقيق‌تر از بارون ميکنه. مثل وقتايي که يک نفر رو خيلي دوست دارم. مثل وقتايي که دلم خيلي واسش تنگ ميشه.

اينجور موقع‌ها حاضرم همه هستي‌م رو بدمتا بتونم درست تو همون لحظه‌ي دلتنگي، اون فرد رو ببينم. گاهي‌وقتا فکر مي‌کنم خيلي ازم فاصله داري. چيزي حدود هزار سال نوري! اينجور موقع‌ها حاضرم همه هستي‌م رو بدم تا واسه يک لحظه نزديکت باشم.

بتونم طعم صدات رو مزه مزه کنم. لهجه نگاهت رو با تموم وجود حس کنم. دستات رو تو دستام بگيرم و تو طنين خنده‌هات گم بشم.

گاهي‌وقتا آدم‌ها مي‌تونن واسه چند لحظه دوست‌داشتني‌ترين فرد زندگي‌شون رو ببينن. اينجور وقتا حاضرم همه هستي‌م رو بدم تا زمان واسه هميشه متوقف بشه. گاهي‌وقتا مثل الان که دوست داشتم سالروز ميلادت رو کنارت جشن بگيرم ...

مي‌خوام فقط يک چيز رو بدوني. فقط يک چيز.

محبوب، گاهي وقتاي زندگي من، هميشه‌هاي زندگيمه .... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:51  توسط نیکو  | 

 

مادر باز ديشب چشمانم را كه بر هم گذاشتم نسيم بوي عطر تنتان در مشامم پيچيد و چشمان زيبايتان تابلوي نگاه را بر ديوار دلم آويخت و دستان گرمتان در هاي جدايي را در هم كوبيد و آن گاه كه واژه ي پر مهر از لبانتان در گوشم طنين افكند گويي گل اميد را در شوره زار هميشه خام نا اميديم روياند .
باز مادر مثل هيچكس مهربان بود...
باز مادر مثل هيچكس خندان بود...
باز مادر مثل هيچكس اما هميشه زيبا بود...
مادر باز دستانم در دستانتان بود. باز هم مثل كودكي در تكاپوي هم گام شدن با گامهاي بلندتان سنگ فرش هاي خيابان را مي پيمودم و اما باز هم مثل هر شب در ميان مقصد نامعلوم تنهايم گذاشتيد....
نمي دانم...
نمي دانم مي شود كه ما هميشه كنار هم باشيم و وجودم را به آغوش گرمتان بسپارم و كالبد يخ زده ام را گرما بخشيد و مرا غرق آرامش سازيد؟
ميدانم مادر از آن روز كه ميان آن مقصد نامعلوم خود را تنها يافتم دانستم ديگر در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم گذاشته ام. خیابان غربت را پيمودم و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شدم...
خود را درباغ غريبي ميان بیدهاي مجنون خزان زده غرق در مرداب
آرزوهای رنگی ام يافتم ..
دانستم كه ديگر مادر صدايم نخواهد كرد و بعد از اين من هستم و يك سكوت جاويد با حسرتي به بلندي يك تجربه تلخ،به سنگيني غصه هايي كه به فلك سر كشيده و كينه اي كه از سر نوشت در وجودم غوغا نموده و نفرتي كه از زندگي در من به اوج رسيده.
مي دانم مادر، دیگر نامم را فرياد نخواهي كرد و خاموش و مسكوت همچون گذشته اي شيرين به سكوت نشسته و آينده اي تاريك همچنان در پي مقصدي نامعلوم ...
مادر مي روم تا فراموش كنم كه فراموش شده ام و خسته تر از هميشه به آغازي بي آغاز رسيده ام
مي روم با دستهايي رنگين از تمنا ...
به عشق نابودي تا همچون اسيري سركش سر به تيغ تقدير سپارم و مردن را در زنده بودن تجربه كنم
مادر آنگاه كه براي بردن كالبد بي جانم آمدي ...
به سراغ بغض خیس پنجره برو. حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:11  توسط نیکو  | 

شب شده و چشمان خفتگان در عالم رويا غرقه . شب شده ، و من موندم و يك صفحه سفيد با كوله باري از تنهايي و دلتنگي. نمي دونم چي شد كه رنگ هميشه سبز ذهنم رو به سياهي گذاشت اما هنوز هم در تك تك كلمات و واژه هايي كه بر دل اين صفحه سفيد مي نگارم تنها تصوير لحظات زيباييه كه از ايامي دور در ذهنم نقش بسته رو ميبينم ...
وزش نسيم شبانگاهي ابر هاي خاكستري رو به ميل خودش به هر سو مي بره و از روي ستاره هاي روشن شب عبور مي ده .
صداي جير جيرك ها سكوت باغ رو مي شكنه و در ميان شاخ و برگ درختان مي پيچه . نگا ه بي قرارم رو به آسمان مي گيرم و از اعماق قلب شكسته م دعا مي كنم، تا سپيده دم كه خنده هاي شادمانه خورشيد بر لب هاي سپيده دم مي شينه و خنكاي نسيم بهاري با رنگ ملايمي از دلتنگي نوازشگر جان و تن بي رمقم مي شه و بانگ ناخوشايند كلاغ ها از فراز درختان ،خيابون رو بر نمي تابه. پنجره رو باز مي كنم تا پيش از آنكه چشم در چشم جادويي امواج نسيم صبح، روز جديدي رو آغاز كنم ازت بخوام سلامتیش رو بهش برگردونی شايد اين آغاز ،پاياني بر غربت ديرينم باشه
آغازي كه نمي دونم بناگاه خورشيد آرزوش در كدامين افق پنهان شد و دنياي زيبام رو بدست بي رحم تاريكي سپرد و منو در ظلمات مرگ عشق و آرزو به انتظار مرگ نشوند و عابر هميشگي شبهاي تنهاييم گردوند با كوله باري از اشك هاي بي صدا و پنهاني كه تنها خداوند اونها رو ديد . حال دستاي پر نيازم رو در سپيده دم به سوي او دراز مي كنم و مي خوام كه سياهي رو از قلب هاي مهربونتون برباید و باور كنيد بي گناهيم رو و بدونيد كه دوستتون دارم...
اين آرزو مثل سنگي كه تو آب مي افته مي مونه كه در بركه خيالم حلقه هاي گوناگوني رو ايجاد مي كنه كه تنها منطقم استدال و استنتاجش مي كنه.

*****************************************************************

من می رسم و غمی پنهان همیشه پشت سرم جاریست. همیشه طرح قدم هایم شبیه روز عزاداری. من می نشینم و بین ما نشسته پیکر مغمومم. غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچارم. شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوه. هجوم لشکر چنگیزی...
گواهم این غم تاتاری. بیا تا گریه کنم در خود ،که شانه های زمین خیسند، مرا تحمل باران نیست؛ مرا شهامت خودداریست همین که چشم خدا باز است. به روی هرچه که پیش آید. ببین چه مرهم شیرینیست. برای سختی و دشواریم!! کمی پرنده باشم
می خواهم کمی پرنده باشم از حالا تا ابد برای خودم. در انعکاس آب آوازی محرمانه بخوانم چه شما بشنوید وچه بازار روزگار...
باز همه ی کلمات راه خانه ی مرا می دانند. من از فعل ماضی مطلق می ترسم .من در قید صفتی ساده از طوایف عاطفه ام و حروف ربط را در کوچه نیافته ام که از هر مگر مرا در اگری دگر نظاره کنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:7  توسط نیکو  | 

 

شیشه‌ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه، از آن پاک تری

ای خدا آخر  چه کسی باور کرد ؟

جنگل جانم را

آتش مهر تو خاکستر کرد

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه از آن پاک تری

تو بهاری نه ، بهاران از توست

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:53  توسط نیکو  | 

 

باز دفتر زندگی ام ورق خورد و قلم امیدم بی جوهر مانده است. نمیدانم به کدام سو گام بردارم. ذهنم خسته است....

دلم میخواهد تنها پرنده دلم در آشیان آرام گیرد و صبر پیشه سازد. دلم بازر هم خدا را میخواهد. دلم میخواهد سر بر دامنش گذارم و بی هیچ کلامی در آغوشش بگریم از غربت دیرینه خاک ویرانه دل.

دلم آن حس درون آرامش بخش که با چرخش دانه های تسبیح لرزش دستانم را کاهش میدهد را میخواهد.

دلم آرامش در تنهایی دریا را میخواهد. دلم میخواهد برایش بگویم: آدم اینجا تنهاست و تنهایی اش سایه ی روانی است تا به ابدیت جاری....

بگویم از غربت غبارهای به جا مانده از سکوت از خلوت یاسهای پراحساس از آینه های از جنس بران بگویم اینجا تنهایی می شکند. لحظه ای که اولین گل یخ دل تنگ در میان باران اشک و فریاد سکوت خدا را صدا می کند و بپرسم سکوت فریادش عرشت را می لرزاند؟ و در آن هنگام به دنبالت میگردم در میان زمزمه های آرامش بخش آیه های مریمت.

چرا زنده ام؟ چه شد که روح آزاده مهر و محبت اسیر زندان فراموشی دل شد که اینگونه خزان یاس گلبوته های امید را هدیه ام ساخت....

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:16  توسط نیکو  | 

 

آدرس وبلاگیه که کوتاه نوشته های نیکو رو به نمایش میذاره.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:19  توسط نیکو  | 

 

چه خوشايند است رقص قلم بر صفحه احساس. چه زيباست ترسيم نقشت، پدر بر آسمان. خيال مي خواهم تا برايتان بنويسم ولي از چه بنويسم؟از دره هاي عجيب زندگي با دشت هاي سبز خيال؟ از حوض نقره اي دلم كه در زمستان زندگي يخ بست ؟ويا ماهي هاي آرزو كه در خزان بي بهار، در حوض سرد اینجا پرسه مي زنند؟

آن هنگام که خود را به دستان گرمتان سپردم چشمانم را بستم. نه از شرم شنیده هایتان كه از شوق دوباره دیدنتان خود را بر قاليچه اي احساس کردم كه در آسمان آبي پرواز مي كرد. به دنبال تان مي گشتم اما لحظه ای از آ ن ساعات نپنداشتم كه بر روي اين قاليچه خوشبختي کنارم نشسته اید وبا گفته هاي شيرينتان مرا به زندگي جديد هدايت می کنید... می خواهم بگویم بگذارید یک بار دیگر در قلب تان متولد شوم. بگذارید یکبار دیگر قلبتان عاشق شود تا پا برهنه راه آسمان گیرم، این هوای دم کرده را کنار بزنم. بوسه های خاک گرفته ام را از پستوی احساسم بیرون بکشم و نثار دست های گرمتان کنم. دستی به صدای خسته ام بکشید. بگذارید یکبار دیگر سلام کنم.

نگاه تان در هیچ چمدانی جا نمی گرفت اگرنه، چمدانم را از توشه نگاهتان پر بار می کردم. بی شما خوابهایم مشوش و بی تعبیر مانده است...

به زودی به سفر خواهم رفت ....

میدانم بعد از رفتنم کسی نوشته هایم را در چهارراه خاطره زمزمه نخواهد کرد.

کاش گذاشته بودید کلمات مرده ام را درون صدف های صورتی جای دهم و آنقدر نگاهتان کنم که دل توشه بردارد برای روزهای چشم انتظاری و سیراب گردد از حرم نگاهت. پدرآنگاه گونه هایم را به رنگ نارنج رنگ میزدید. بی شما آرام ندارم و صورتم را در رودخانه های عاشق نمی شویم. بی شما گیتار زندگی ام گنگ مانده است و سکوتی سرد و تلخ بر من حاکم شده است...

نگذارید دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان نا محرمان برسم.بگذارید شعر کوتاهی مانم در دفتر یادداشت خاک گرفته ام:

"ز تمام بودنی ها، تو همین، از آن من باش
که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد"

 

پي نوشت: نوشته ي نيكوست.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:31  توسط نیکو  | 

 

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته

و هيچ چيز.....

نه دقايقي خوشبو كه روي شاخه نارنج شد خاموش

نه اين صداقت حرفي

كه در سكوت ميان دو برگ گل شبوست

و نه هيچ چيز.....

هيچ چيز مرا از هجوم خيال اطراف نمي رهاند.....

و اين ترنم موزون حزن تا ابد شنيدن خواهد شد؟

 

"نيكو"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  توسط نیکو  | 

 

بهترين مترجم كسي است كه سكوت ديگران را ترجمه كند......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:13  توسط نیکو  | 

 

زندگيم موج پريشاني بود.

خواستن و خفتن و بيماري بود.

زندگيم كج شده قايق بي باري بود.

دست و پا و نفس و آب و تماشايي بود.

زندگيم مرگ دم و مرگ همه خوبي و هشياري بود.

زندگيم مرگ من و خاك و تو و ياد همه شيدايي بود.

زندگيم برگ پس از برگ به روي كهنه خاكي ريختن

زندگيم شادي بيزاري بود.

زندگيم پايان همه بيداري بود.

زندگيم نقطه سر خط؛

دور باطل؛

فعل ماضي بمرده است اكنون؛

جيوه تنها فلز مايع اين عالم ماست؛

فريادها استدعا دارند باشند تا ابد در گوش كر زمانه بيدار؛

چشم كور ابديت خيره بر راه تا بيايم من، لنگ لنگان

زندگيم هيچ، پوچ، سرشار از خلايي بي معنا

زندگيم اوج موج پريشاني بود.

زندگيم پايان همه بيداري بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:5  توسط نیکو  |