قصه ي من ز ازل اين شده است
كه تمام قلبم
و سراسر، جسمم
و تمامي ظهور فكرم
گاهي همرنگ يه شبنم باشد
گاهي همجنس يه سيل
گاهي چون شرشر باران باشد
فكر و جسم و قلبم
خصلت از خاصيت آب گرفت
همچو دريا بي شكل
همچو باران بي رنگ
من چو مظروف به شكل ظرفم
و ز بي رنگيِ خود
رنگ از تابش يك صحنه ي ديگر دارم
ظرف من آبان است
صحنه ي ديگر من پاييز است
من به شكل آبان
و به رنگ پاييز
پُرم از بارش باران و تگرگ
پُرم از تابش خورشيد ز پشت يك ابر
پُرم از عشق
به سرخيِ يه برگ
من به معناي حقيقيِ كلام
احساسم.
از تكرار ثانيهها خستهام. از تكرار بيهوده نفس كشيدن. از خيره ماندن به ساعتي كه شب و روز به چشمان بارانيام نيشخند ميزند. من از اين سكوت هر روزه خستهام. اين روزها كارم شده عادت كردن. عادت كردن به ماندن دمادم. عادت به بد بودن. عادت به دلسنگ شدن. چشمانم هم اين روزها گرفتار عادت شدهاند. عادت به گريه كردن. نميدانم چرا همه راهها انتهايش بنبست است.
من ديروز بار ديگر گم شدن يكي از آرزوهايم را در غبار زندگي ديدم. تصميم دارم ديگر آرزو نكنم. ديروز باز خط كشيدم روي واژه اميد. من از زندگي بيزارم وقتي معنايش نميدانم. وقتي بايد به بودن بيدليل عادت كنم. نميدانم چرا هميشه اين منم كه بازندهام. عمر اين آرزويم از همه كمتر بود. يك هفته زمان كمي است براي احساس شادي كردن. كاش به اين آرزو دلخوش ميماندم. چه احساس خوبيست در بيخبري به سر بردن.
ميخواهم عمرم را با دستهاي مهربان تو اندازه بگيرم.
برگرد!
باور کن تقصير من نبود
من فقط ميخواستم يک دل سير براي تنهايي هايت گريه کنم
نميدانستم گريه را دوست نداري
حالا هم هر وقت بيايي
عزيز لحظههاي تنهايي مني
اگر بيايي من دلتنگيهايم را بهانه ميکنم
تو هم دوري
کساني که دور نيستند در راهند
رفتهاند براي تاريکيهايت يک آسمان خورشيد بياورند
يادت باشد
من اينجا کنار همين روياهاي زودگذر
به انتظار آمدن تو خطهاي سفيد جاده را ميشمارم.
درگير و دار پر تپش زندگي بارها و بارها با خود انديشيدهام که حصارهاي پيرامونم مرا در قفسي اسير کرده است. قفسي به وسعت تمام گيتي!
گاه در حصار خود اسير بودم و گاه در حصارهايي که با دست بيگانهاي، يا نه ... عزيز و دوستي ساخته شد. و چه سخت بود پر و بال زدن در قفسي تنگ، و در سر آرزوي پرواز تا اوج ... .
همقفس حکايت زندگي من است در درون قفس تنگ بيماري، بيمهري، دوري و خيانت. حکايت دختري تنها که اسير دستهاي بيرحم سرنوشت شد و بيآنکه بخواهد در تنهايي قفسي اسير گشت. اسارتي سخت و نفسگير!
در اين ميان در انديشه همقفسي بودم، که چرخ بازيگر روزگار در روزي مثل هر روز مرا خسته و دلشکسته روبروي همقفسي قرار داد. کسي که توانست ديوارهاي سرد و سخت قفس را بشکند و پرواز را هديهام کند. بيآنکه بدانم با او همدل گشتم.
کسي که با او توانستم در ميان حصارها، بهاران را جايگزين سردي خزان کنم. همقفس که اقتدار تاريکيها را درهم شکست و دست توانايش در ضيافت نور، اميد را به ارمغان آورد.
همقفس آغاز يادي است که هرگز در وجودم پاياني نخواهد داشت. ماندگار و جاودانه... چون براستي هرگز همقفسم را از ياد نخواهم برد و مهرش از دلم بيرون نخواهد رفت. چرا که هرگز کسي را که با او گريستم از ياد نخواهم برد.
حال که با نيم نگاهي به اين قفس مينگرم دريافتم که همقفس دريچهاي است به يک نگاه. نگاهي که شايد تاکنون بر خود بسته بودم، اما امروز دريافتم که نياز به چشماني باز، وراي حصارها و محدوديتها و جسارتي در ديدن و گفتن از واژه زندگي در قفس دارم. همقفس جسارتي در ديدن و گفتن به من بخشيد. جسارتي که امروز براي رهايي از حصار غم، درد و محدوديتهاي پيرامونم به آن نياز داشتم جسارتي براي ديدن و ناديده گرفتن، شهامتي براي شنيدن و ناشنيده گرفتن.
حال با اندکي تأمل و آني انديشه ... قفس را روايت حصارهايي ميدانم که بارها آن را ديدم اما چشم بر آن بستم. ديواري در اطراف آن کشيده و ناديده انگاشتم. ديواري که سوي ديگرش با نديدن نيست نشد...
حال با همقفس همراه گشتم و واژه قفس را براي چندمين بار زمزمهوار مرور ميکنم. با زاويه ديد جديدي به حصارهاي قفس مينگرم و از روزنه جديدي خاطراتم را تداعي ميکنم. خاطراتي را که روزي پيغام شور زندگي بود. خاطراتي که با مرورش بارها ميگريم و ميخندم. بهراستي شايد مرورشان تنها دليل بودنم باشد.
همقفس تنها در ميان کلمات و حروف سير نميکند. بلکه در جستجوي برانگيختن حس پوياي زندگي در زير پوسته قفس است. احساس مثبت به بازي سرنوشت و چرخش نا همگون چرخ بازيگر روزگار. همقفس هشداري آگاهانه براي اميدهاي از کف رفتهام در رويارويي با حصارهاي قفس است و من تجربه کردم اين احساس را در سايهسار همدليهاي همقفس. در رويارويي با تلخکاميهاي زندگي، و من دانستم زندگي يک خيال نيست... .
ميتوان آنسوي زندگي را در يک خيال و سراب ديد. ميتوان آن را با زيبايي آن خيال آراست، که پس از آن روزي که تمام آن زيباييها در هم شکست. ايمان داشته باشم که زندگي حقيقتي است به وسعت تمام لحظات تلخ و شيرين بياد ماندني و لحظهاي گوش جان سپارم به ترنم زيباي زندگي از دريچه ديده همقفس به وسعت بيکران زندگي... .
با تشکر فراوان از "ژاندارک" عزيز که زحمت وبلاگ مدتها بر دوش او بود.
گاهيوقتا تو زندگيم لحظههايي متولد ميشه که روحم رو وسيعتر از آسمون و رقيقتر از بارون ميکنه. مثل وقتايي که يک نفر رو خيلي دوست دارم. مثل وقتايي که دلم خيلي واسش تنگ ميشه.
اينجور موقعها حاضرم همه هستيم رو بدمتا بتونم درست تو همون لحظهي دلتنگي، اون فرد رو ببينم. گاهيوقتا فکر ميکنم خيلي ازم فاصله داري. چيزي حدود هزار سال نوري! اينجور موقعها حاضرم همه هستيم رو بدم تا واسه يک لحظه نزديکت باشم.
بتونم طعم صدات رو مزه مزه کنم. لهجه نگاهت رو با تموم وجود حس کنم. دستات رو تو دستام بگيرم و تو طنين خندههات گم بشم.
گاهيوقتا آدمها ميتونن واسه چند لحظه دوستداشتنيترين فرد زندگيشون رو ببينن. اينجور وقتا حاضرم همه هستيم رو بدم تا زمان واسه هميشه متوقف بشه. گاهيوقتا مثل الان که دوست داشتم سالروز ميلادت رو کنارت جشن بگيرم ...
ميخوام فقط يک چيز رو بدوني. فقط يک چيز.
محبوب، گاهي وقتاي زندگي من، هميشههاي زندگيمه .... .
مادر باز ديشب چشمانم را كه بر هم گذاشتم نسيم بوي عطر تنتان در مشامم پيچيد و چشمان زيبايتان تابلوي نگاه را بر ديوار دلم آويخت و دستان گرمتان در هاي جدايي را در هم كوبيد و آن گاه كه واژه ي پر مهر از لبانتان در گوشم طنين افكند گويي گل اميد را در شوره زار هميشه خام نا اميديم روياند .
باز مادر مثل هيچكس مهربان بود...
باز مادر مثل هيچكس خندان بود...
باز مادر مثل هيچكس اما هميشه زيبا بود...
مادر باز دستانم در دستانتان بود. باز هم مثل كودكي در تكاپوي هم گام شدن با گامهاي بلندتان سنگ فرش هاي خيابان را مي پيمودم و اما باز هم مثل هر شب در ميان مقصد نامعلوم تنهايم گذاشتيد....
نمي دانم...
نمي دانم مي شود كه ما هميشه كنار هم باشيم و وجودم را به آغوش گرمتان بسپارم و كالبد يخ زده ام را گرما بخشيد و مرا غرق آرامش سازيد؟
ميدانم مادر از آن روز كه ميان آن مقصد نامعلوم خود را تنها يافتم دانستم ديگر در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم گذاشته ام. خیابان غربت را پيمودم و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شدم...
خود را درباغ غريبي ميان بیدهاي مجنون خزان زده غرق در مرداب
آرزوهای رنگی ام يافتم ..
دانستم كه ديگر مادر صدايم نخواهد كرد و بعد از اين من هستم و يك سكوت جاويد با حسرتي به بلندي يك تجربه تلخ،به سنگيني غصه هايي كه به فلك سر كشيده و كينه اي كه از سر نوشت در وجودم غوغا نموده و نفرتي كه از زندگي در من به اوج رسيده.
مي دانم مادر، دیگر نامم را فرياد نخواهي كرد و خاموش و مسكوت همچون گذشته اي شيرين به سكوت نشسته و آينده اي تاريك همچنان در پي مقصدي نامعلوم ...
مادر مي روم تا فراموش كنم كه فراموش شده ام و خسته تر از هميشه به آغازي بي آغاز رسيده ام
مي روم با دستهايي رنگين از تمنا ...
به عشق نابودي تا همچون اسيري سركش سر به تيغ تقدير سپارم و مردن را در زنده بودن تجربه كنم
مادر آنگاه كه براي بردن كالبد بي جانم آمدي ...
به سراغ بغض خیس پنجره برو. حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است...
*****************************************************************
من می رسم و غمی پنهان همیشه پشت سرم جاریست. همیشه طرح قدم هایم شبیه روز عزاداری. من می نشینم و بین ما نشسته پیکر مغمومم. غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچارم. شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوه. هجوم لشکر چنگیزی...
گواهم این غم تاتاری. بیا تا گریه کنم در خود ،که شانه های زمین خیسند، مرا تحمل باران نیست؛ مرا شهامت خودداریست همین که چشم خدا باز است. به روی هرچه که پیش آید. ببین چه مرهم شیرینیست. برای سختی و دشواریم!! کمی پرنده باشم
می خواهم کمی پرنده باشم از حالا تا ابد برای خودم. در انعکاس آب آوازی محرمانه بخوانم چه شما بشنوید وچه بازار روزگار...
باز همه ی کلمات راه خانه ی مرا می دانند. من از فعل ماضی مطلق می ترسم .من در قید صفتی ساده از طوایف عاطفه ام و حروف ربط را در کوچه نیافته ام که از هر مگر مرا در اگری دگر نظاره کنيد
شیشهی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه، از آن پاک تری
ای خدا آخر چه کسی باور کرد ؟
جنگل جانم را
آتش مهر تو خاکستر کرد
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری
تو بهاری نه ، بهاران از توست

باز دفتر زندگی ام ورق خورد و قلم امیدم بی جوهر مانده است. نمیدانم به کدام سو گام بردارم. ذهنم خسته است....
دلم میخواهد تنها پرنده دلم در آشیان آرام گیرد و صبر پیشه سازد. دلم بازر هم خدا را میخواهد. دلم میخواهد سر بر دامنش گذارم و بی هیچ کلامی در آغوشش بگریم از غربت دیرینه خاک ویرانه دل.
دلم آن حس درون آرامش بخش که با چرخش دانه های تسبیح لرزش دستانم را کاهش میدهد را میخواهد.
دلم آرامش در تنهایی دریا را میخواهد. دلم میخواهد برایش بگویم: آدم اینجا تنهاست و تنهایی اش سایه ی روانی است تا به ابدیت جاری....
بگویم از غربت غبارهای به جا مانده از سکوت از خلوت یاسهای پراحساس از آینه های از جنس بران بگویم اینجا تنهایی می شکند. لحظه ای که اولین گل یخ دل تنگ در میان باران اشک و فریاد سکوت خدا را صدا می کند و بپرسم سکوت فریادش عرشت را می لرزاند؟ و در آن هنگام به دنبالت میگردم در میان زمزمه های آرامش بخش آیه های مریمت.
چرا زنده ام؟ چه شد که روح آزاده مهر و محبت اسیر زندان فراموشی دل شد که اینگونه خزان یاس گلبوته های امید را هدیه ام ساخت....
آدرس وبلاگیه که کوتاه نوشته های نیکو رو به نمایش میذاره.